تبليغاتX
پرش از پله هفتم
 

 همه جا را ،

همه چیز را،

از قله بلندترین بادها

تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...

جاگذاشته ام برای شما

جز یک راه

که بی تقسیم  ،در من است ، در جایی

تا تکرار کند،

رویایی دور را به هشیاری...

" من ،  او  ،  قدم زنان در راه  "

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 13:28 توسط ایهام |

 

هزار و یک شب گذشت ،اما،

شهریار هنوز راضی نشده است

دیگر کدام داستان و جادو ؟!

می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...

.

.

قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند

خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 23:53 توسط ایهام |