
اگر بدوم ، بدوم
دستم،
کوتاه تر از آنست
برای داشتنت ،
مثل سایه ای از خودم...
بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :
وقتی نوری نیست،
سایه ای نیست...
...
باید شمع های کوچک را فوت کنم
و
شمع های بزرگ...
اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!
وتو می مانی و
نمی رسیم به هم ...

وقتی بدانیم، همه چیز، دروغ است
ابتدا،
چه کسی وحشت می کند ؟
ما یا او که دروغ گفت ؟!
بگذار ، من بترسم،
اما تو ، آن دروغگو نباش…