RSS
نم کشیده ام انگار
در بارانی که که یک ریز میبارد،
از آسمان جایی که دل به آبی می زند و آبی نیست ...
هِی ، معشوق خیره پنهانی...
داستان، از آنجا شروع شد
که مادربزرگ
دیگر داستانی برای خواب کردن ما نداشت !
ادامه داستان را همه می دانید...