تبليغاتX
پرش از پله هفتم

 

نم کشیده ام انگار

در بارانی که که یک ریز میبارد،

از آسمان جایی که دل به آبی می زند و آبی نیست ...

هِی ، معشوق خیره پنهانی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 7:44 توسط ایهام |

 

 

داستان، از آنجا شروع شد

که مادربزرگ

دیگر داستانی برای خواب کردن ما نداشت !

ادامه داستان را همه می دانید...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 8:24 توسط ایهام |