هولم داد
چمدان چرمی سرخ
وساعت هدیه ات
که دقیق مثل ساعت ایستگاه قطار
دقیق مثل 25
که ساعتی درست مثل آغازیست
درست، درست نیست،
شبیه، مثل پایانیست !
هول بودی،
و کوپه ،
هول تر که پیدا نمی شد...
از پنجره،
در تلاش
که بگویی خدانگهدار
اما،پنجره باز نمی شد...
بی خیال بوسه های پرنده دستت شو
ببین پنجره را !
بسته است !
نمی رسند به من،گلم!
قطار به روی دور خود در خطی صاف
ببین چه تند میرود
و کفش پاره من
و سنگ های کنار خطهای آهن...
من و دورتر که تو میروی
طرح پرسپکتیو است
کشیده شده تا دورتر...
برو و نگو
مثل همیشه:
« فدای چشمانت »
نگو مثل همیشه:
« دلم زود تنگ می شود، دختر»
برو،
فدای چشمانت،
ریل ها منتظر نمی مانند ...
پا نیز، همواره،همراهی نویسنده را
می خواهد.
استوار ،آزاد ودلیر، می دود
گاهی بر دشت
گاهی بر کاغذ !
"نیچه"

خاکستر می تکانم،
از چشمهای گیجت،
که مرا نشانه گرفته است !
تقصیر من نبود...
ایمان داشت به حضور تو، سنگ،
وقتی در لایه های سرد شب
آر ام آرام تر ک می خورد...
کاش صبور تر بودی ،کمی.
زنی در باغ قدم زد،
باغ آتش گرفت،
رد پای کسی را می جست،
بی کمترین نشانه ...
سنگ من بودم ،محبوب
ترک خورده ام!
فراری افلیج حادثه هم !
کراچ های حامی من،
دستان سوخته تو بود...
شب بی ستاره و ابری،
جیرجیرک های بریان روی مردابند
و نیلوفر تابوت کوچکی است...
بلند شو محبوب،
خاکستر چشمان ثابتت را ،گرفته ام...