
۱***
تابلو داشت تمام می شد،دشت زردی با سایه هایی که از دور ،جایی خیلی دوردیده می شدند. اما نقاش می دانست هنوز چیزی کم است. با دست پیشانیش را پاک کرد ،کارگاه گرم بود و عرق می ریخت. کمی فکر کرد و قلم مو را به رنگ قهوه ای پالت آغشته کرد.کار که تمام شد وچندروز گذشت و تابلو خشک شد، تک درخت خشک با شاخه های ناچیزش درزیر پارچه ای که نقاش به روی تابلو کشید،پنهان شد.
۲***
من و تو راه را گم کرده بودیم و به آن دشت رسیده بودیم .شب نزدیک می شد و هوا سرد .شاخه های تک درختی را که تو گفتی انگار جزیی از یک نقاشی ست را شکاندیم و آتش زدیم و گرم شدیم.
۳***
نقاش پارچه را کشید و لبخند زد ،پای درخت طرح سرخ آتشی با سایه هایی که به هم چسبیده بودند،دیده می شد.سرهای دو سایه به هم نزدیک و نزدیکتر...
تقه ای به درکارگاه خورد ،مردی وارد شد و گفت : بیرون در سالن منتظر شما هستند .
خدا بلند شد،با لبخندی به تابلو پارچه را کشید وکارگاه را قفل کرد.

بیا صادق باشیم،
دیگر از وقت گلایه گذشته است،
برویم!
وقت «گلایل ها»یی ست برای
خاک سرد «می آید ها» ...