
به کوچه رسیدیم ،
جادو تمام شد...
برگشتم ،
برای تکان دستم
که برای دستان تو بود !
پیچ کوچه را باد می برد
تو رفته بودی با باد
سبکتر از خواب یک عصر...

سال نو،روز نو....
هیچ روزی کهنه نمی شود
مگر آنکه بگذاری خاک بخورد
روی لبه تاقچه «عادت ها»...

گمم،
مثل همسایه ای
که سال پیش،
خانه را به مقصد جهنم ترک کرد
کتاب خط گمراهی او را دنبال کرده بود...
باید برگردم
یک نفر مانده است
خواب دیده ام که مانده است
و خواب امید برگشت است
وقتی غیبگوها مرده باشند...
چقدر دوستت دارم ،رنج قدیمی
ای پرگلایه از نداشتن ها!
نمی شود تو را جا گذاشت...
چقدر در من پیدایی!
انگار قدیمی تر از ازل...
.
.
.
نقشه ها،اطلس ها
سوی ها و سمت ها
نمی خواهم !
آن کس که مانده است
راه را نشان خواهد داد....
بگذار باور کنم
بعد تو ،تویی نخواهد بود...
و ماه در نیمه دیگرش
به جای حجم سوراخ طوسی اش،
خدا همه را تربچه کاشته است...
ساده من،
باد
گلدان را نشکست
پنجره از دلتنگی،
چیزی شبیه خود را پرتاب کرد...
نیستی
و هستی ایم به کابوسی آشفته است..
و شادیم کف آبی است
که از صخره ای بلند می ریزد،
محو می شود...
باور کن که باور نمی کنم !
این همه خواب است
و تو نیستی بیدارم کنی...
می خورد،
سیب پوسیده را،
گنجشک.
کرم،
در خانه بسته خود ،
انتظار مرگ را ندارد...
مات بودم از تو،
وکیش من به هیچ قبیله ای تعلق نداشت !
رها از هر چه رسم،
هرچه «بود».
من یتیم تر از خدایم،
فرزند خوانده چشمهایت،
بی ادعای «من هستم ها».
شب بود،
به اندازه هر چه «نبود»،
وراههایی که مرا،تورا،
می بردند.
بوسه از صورتم گذشت،
سرد،
مثل خواب کبوتر مرده،
و قلب «تو».
چیزی منها بود،
و دستهامان را جمع نمی زد.
رود بودم،
رو به دریایی که جاذبه نداشت.
مردابم نکن
بودایی از نیلوفر نمی روید...
من یک ضلع ،
تو یک ضلع ،
هیچوقت هندسه را دوست نداشتم.
مساحت این مثلث بی قاعده را
اینبار تو حساب کن...