تبليغاتX
پرش از پله هفتم
ballet

خسته ام

از این همه حرف تکراری

                  یک واﮊه به من اضافه کن!         

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 13:43 توسط ایهام |

HANDS THAT TOIL


«برای آشنای قدیمی» :

 

مرا به کجا کشاند،

هزار سال جستجو

درصدبرگ های کهنه تاریخ،

جز آنکه باور کنم افسانه الست را !

آن هنگام که باید نگاه کرده باشی

و نگاه گفته باشد :

«چه بدجنسی مرموزی را حمل می کنی !»

وبدجنسی من حس کرد به ابدیت پیوستیم.

اکنون،اینجا،

در دوره روشنفکری های سیلی خورده

عمق چشمهایت،

 بازتاب همان نگاه قدیمی است.

من چیزی ندارم،برای این آشنایی دوباره

جز دستهایی خالی

 که روزی« اوهام» پرنده ای را

از قفس پرانده است.

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 0:4 توسط ایهام |

                                                      batela bandonagia

 


باری نمی کشد از دانه ها ی هستی تنها مرا میکشد به پیش،ساعت .

وقتی هستم انگار به زمانی آمدم که نیستم  و خودم را از پشت قاب آینده میبینم سعی میکنم همه چیز رابه خاطر بسپارم انگار به زودی به آینده پرت میشوم، اما ،بعد همان حس ازلی عادت حضورش را متجلی میکند  و با زیادم میرود که به گذشته ای نگاه میکنم که اسم حال را برخود دارد.

آه بعضی اوقات انسان دوست دارد جایی باشد که نیست،ومن همین حالا دلم همین رامیخواهد  ،که از اینجا گم شوم،جایی شبیه هیچ جا.

میلاد بی سوال، دلگیراست و من همیشه ششم آبان دلم می گیرد وقتی به کیکی  فوت می کنم که سالهای رفته عمر مرا دود می کند در هوا. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 23:59 توسط ایهام |

 

                                                         


ای وحشتهای ورم کرده از تنهایی

وفاصله های با یک بلیط اتوبوس ،کم !

وسوسه شما بود ؟

یا آواز دیوانه ای که می خواند مرا ازدور؟

و شیدایی من چه بینایی عمیقی داشت!!

دیگر نمی ترسم ،

از دیوارهای سیاه ساختمان سپید،

از ذهن های الکن معمارانش.

غلاف کنید اسلحه را!

در که بسته است،

از دیوار می پرم!

داد نزن !

سکوت!

من او را می خواهم.

دیوانه من،

نشسته ،صریح، وحرف می زند.

می خندد،آنطور که گریه ام می گیرد...

به من نگو پرشور من،بیا!

نخند

خیره نشو،

دیرمی شود،

شاید بخوابد، خدا!

تو بیدار شو خوب من...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 22:57 توسط ایهام |

 

                                        

 


کوندرا در یکی از کتابهایش که اسمش را فراموش کرده ام نوشته بود:« آدم وقتی صفی را ترک می کند همیشه می تواند دوباره به آن بازگردد اما وقتی دایره ای بسته می شود دیگر راه بازگشتی نیست مثل حرکت سیاره ها که اگر یکی از آنها توسط نیروی گریز از مرکز از مدار خود جدا شوند ،رانده می شوند.»

جمع ما انسانها  گاهی شبیه صف است گاهی شبیه دایره.صف که میبندیم در مسیری یکسان ایستاده ایم و با اهدافی متمایز. اگر در میان صف برگردی و بروی شاید کسی دیگر جای تورا بگیرد اما اگر بعد پشیمان شوی و برگردی در نهایت  ته صف، جایی تو را انتظار می کشد. این دایره است که رفتن و آمدن به دلخواه  تو نیست از دستهایی که دادی ،قدم هایی که در کنارهم گذاشتید وراه هایی که رفته اید،تصمیماتی که گرفته اید برای هدفی مشابه که درسر داشته اید آسان نمی توانی بگذری اما اگر لحظه ای حس کردی دایره دایره نیست و باید رها کنی و بروی، دیگر جاذبه مدار این دایره تو را نمی کشد حتی وقتی  بخواهی بازگردی...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 22:14 توسط ایهام |

  


دستها خاصیت عجیبی دارند شاید به اندازه قدرت چشمها ،وقتی  به جایی خیره می شوند. وقتی دستانی دور دستانت حلقه می شود بسته به سنگینی رابطه ای که وجود دارد  یا تو را در زنجیر می کند یا آزاده ای می شوی که روزی این رابطه را فراموش می کند، تو همیشه هستی مثل همه حس هایی که هستند و در ذهن وجود پیدا می کنند  و اثرگذارند .آهایی دستهایی که در حال بستن این  زنجیرید ، بی خبر این حلقه را ترک نکنید..

 
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 12:27 توسط ایهام |

 

                                                                    


در دشتی که توهّم سبز یک گله باشد،گوسفندان سربزیر که چشمشان جز علف چیزی نشخار نمی کند به هیبت گرگ اعتنایی نمی کنند .وقتی چوپان را گرگ خورده باشد سگ هم شبیه گوسفند می شود .واق واق جای خود را  به بع بع معصومی می دهد .میان این دشت با آبادی هزار فرسخ فاصله است ،ناجی در کار نیست و امید اینکه گوسفندی شیر شود چشم دشت را سرخ کرده است .کاش این گله بداند در هیپنوتیزم نی دیگری به خواب رفته است ،خروسخوان نزدیک است و وقت بیداری...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 11:9 توسط ایهام |

 

 

 

 


 قهوه تلخ

و آینده ای که فنجان نشان می دهد ..

به من نگو چه میشود

فقط بگو چه شد

گذشته هم گاه نمی رسد

 وقتی ما در آن نباشیم

نقطه نقطه نقطه

حضور خالی چیزی

نمی دانی چیست

نمی دانی کیست

خواب بودم یا بیدار

به من بگو چه شد ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:35 توسط ایهام |