تبليغاتX
پرش از پله هفتم
 

 

دست و پا بزنم ...

دست و پا بزنم....

نشسته بر سنگی      و    افق تو را برده است ...

من ، اما ، غرق ، تا          دست و پا بزنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 17:52 توسط ایهام |

 

ابر سیاه که ابرو درهم فرو رفته و عنق می آید، نهال کوچک باغچه سر در ساقه هایش می برد ،

تا در عصری بعد یا صبحی که بوی نم کرده بهانه پیچیده است خورشید زرین ، غافلگیرش کند ...

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 16:23 توسط ایهام |

 

 همه جا را ،

همه چیز را،

از قله بلندترین بادها

تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...

جاگذاشته ام برای شما

جز یک راه

که بی تقسیم  ،در من است ، در جایی

تا تکرار کند،

رویایی دور را به هشیاری...

" من ،  او  ،  قدم زنان در راه  "

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 13:28 توسط ایهام |

 

هزار و یک شب گذشت ،اما،

شهریار هنوز راضی نشده است

دیگر کدام داستان و جادو ؟!

می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...

.

.

قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند

خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 23:53 توسط ایهام |

اگر بدوم ، بدوم

دستم،

 کوتاه تر از آنست

 برای داشتنت ،

مثل سایه ای از خودم...

بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :

وقتی نوری نیست،

سایه ای نیست...

 ...

باید شمع های کوچک را فوت کنم

و

شمع های بزرگ...

اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!

 وتو می مانی و

  نمی رسیم به هم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 19:18 توسط ایهام |

 وقتی بدانیم، همه چیز، دروغ است

ابتدا،

 چه کسی وحشت می کند ؟

ما یا او که دروغ گفت ؟!

بگذار ، من بترسم،

اما  تو ،  آن دروغگو نباش…

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 22:52 توسط ایهام |

 

نم کشیده ام انگار

در بارانی که که یک ریز میبارد،

از آسمان جایی که دل به آبی می زند و آبی نیست ...

هِی ، معشوق خیره پنهانی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 7:44 توسط ایهام |

 

 

داستان، از آنجا شروع شد

که مادربزرگ

دیگر داستانی برای خواب کردن ما نداشت !

ادامه داستان را همه می دانید...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 8:24 توسط ایهام |