دست و پا بزنم ...
دست و پا بزنم....
نشسته بر سنگی و افق تو را برده است ...
من ، اما ، غرق ، تا دست و پا بزنم ...

ابر سیاه که ابرو درهم فرو رفته و عنق می آید، نهال کوچک باغچه سر در ساقه هایش می برد ،
تا در عصری بعد یا صبحی که بوی نم کرده بهانه پیچیده است خورشید زرین ، غافلگیرش کند ...
همه جا را ،
همه چیز را،
از قله بلندترین بادها
تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...
جاگذاشته ام برای شما
جز یک راه
که بی تقسیم ،در من است ، در جایی
تا تکرار کند،
رویایی دور را به هشیاری...
" من ، او ، قدم زنان در راه "
هزار و یک شب گذشت ،اما،
شهریار هنوز راضی نشده است
دیگر کدام داستان و جادو ؟!
می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...
.
.
قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند
خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

اگر بدوم ، بدوم
دستم،
کوتاه تر از آنست
برای داشتنت ،
مثل سایه ای از خودم...
بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :
وقتی نوری نیست،
سایه ای نیست...
...
باید شمع های کوچک را فوت کنم
و
شمع های بزرگ...
اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!
وتو می مانی و
نمی رسیم به هم ...

وقتی بدانیم، همه چیز، دروغ است
ابتدا،
چه کسی وحشت می کند ؟
ما یا او که دروغ گفت ؟!
بگذار ، من بترسم،
اما تو ، آن دروغگو نباش…

نم کشیده ام انگار
در بارانی که که یک ریز میبارد،
از آسمان جایی که دل به آبی می زند و آبی نیست ...
هِی ، معشوق خیره پنهانی...

داستان، از آنجا شروع شد
که مادربزرگ
دیگر داستانی برای خواب کردن ما نداشت !
ادامه داستان را همه می دانید...