تبليغاتX
پرش از پله هفتم
 

گریه کن کودکم

اما بگذار مادر بعد از عمری بهشت را بدون دغدغه ببیند ،دنیا جهنمی  شده بود این روزها ...

گریه کن بلند اما آرام .........

بگذار مادر بهشت را ببیند

 

پ.ن:

عجیب بود برایم همنوایی یک تولد با مرگ

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 10:50 توسط ایهام |

 

 

نه پای سفر

نه دستی برای وداع

. ..

بهتر  آنکه،    بمانم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 14:48 توسط ایهام |

دیگر هیچ وقت مثل اول نمی شود

 گم کرده است چیزی را

چیزی شبیه آگاهی سگی پیش از زلزله...

نابود می شود

آوار می شود...

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 22:42 توسط ایهام |

زیر بغلم پر از

هندوانه های کال ،

هندوانه های از فصل خود سالها گذشته،

 پیش کش خودت،

جالیزت را  باد ببرد ،

"کشاورز" زمین هایی که سالهاست مرده اند...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 21:45 توسط ایهام |

 

روزی خواهد پرید پرنده مجبور

             دلت را  قفس نکن ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 13:0 توسط ایهام |

 

بهشتی هم "اگر"  باشد

جهنمش می کند ،

شیطان شوخ چشمهایت ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:18 توسط ایهام |

 

 

دست و پا بزنم ...

دست و پا بزنم....

نشسته بر سنگی      و    افق تو را برده است ...

من ، اما ، غرق ، تا          دست و پا بزنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 17:52 توسط ایهام |

 

ابر سیاه که ابرو درهم فرو رفته و عنق می آید، نهال کوچک باغچه سر در ساقه هایش می برد ،

تا در عصری بعد یا صبحی که بوی نم کرده بهانه پیچیده است خورشید زرین ، غافلگیرش کند ...

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 16:23 توسط ایهام |

 

 همه جا را ،

همه چیز را،

از قله بلندترین بادها

تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...

جاگذاشته ام برای شما

جز یک راه

که بی تقسیم  ،در من است ، در جایی

تا تکرار کند،

رویایی دور را به هشیاری...

" من ،  او  ،  قدم زنان در راه  "

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 13:28 توسط ایهام |

 

هزار و یک شب گذشت ،اما،

شهریار هنوز راضی نشده است

دیگر کدام داستان و جادو ؟!

می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...

.

.

قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند

خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 23:53 توسط ایهام |

اگر بدوم ، بدوم

دستم،

 کوتاه تر از آنست

 برای داشتنت ،

مثل سایه ای از خودم...

بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :

وقتی نوری نیست،

سایه ای نیست...

 ...

باید شمع های کوچک را فوت کنم

و

شمع های بزرگ...

اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!

 وتو می مانی و

  نمی رسیم به هم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 19:18 توسط ایهام |