تبليغاتX
پرش از پله هفتم

پرش از پله هفتم

از ازل تا ابد

Picture of Snow Scene - Free Pictures - FreeFoto.com


خرس گنده از خواب برخاست،

          "زمستان"  هنوز پشت غار بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 11:11  توسط ایهام  | 

 

 

می رویم،

                 من برای تو...

تو برای من...

 

و می دانیم ،

                جایی « ما» را جاگذاشتیم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 18:4  توسط ایهام  | 

 

این دومین بار است، اجازه می دهند این کار را هر کسی دوست دارد انجام بدهد.

 آنها فکر می کنند شاید به خودم بیایم،باور کن آنها همینطور فکر می کنند .«به خود آمدن» ،نمی دانم و هیچ وقت معنی حرفهای اینها را باور نکردم ،من همیشه در خودم بودم، حتی، وقتی با تو و بی تو بودم.

از این پایین، آبی آسمان خیلی دست یافتنی تر از آن بالاست ،آسمان یک متری و دست من.صداها می روند ،ناله می کنند،گاهی سکوت...به این پایین نگاه می کنند و باز می روند.

تو هم به همه اینها گوش داده ای؟ نگاه کرده ای؟ شاید حتی برایت مهم هم نبوده است!اصلا این دور و اطراف بوده ای؟!

امروز اینجا نیامدم که خودم را جای تو بگذارم ،امروزبازهم برای گلایه آمدم .با اینکه خیلی چیزها ومن حتی تغییر کرده ام،صبورتر شده ام،اما هنوز هم وقتی راه می روم،حرف می زنم،فکر می کنم،و...تو یک درخت می شوی،می شوی همان آدمی که با او حرف می زنم،می شوی سایه،شبح می شوی و خودت را روی همه چیز می کشی ،خفه ام می کنی با این همه از خودت که به جا گذاشته ای...امروز آمده ام اینجا باتو حرف می زنم ،چون بین خاک و من و تو وآسمان صاف چیزی حایلمان نیست..نرفته ام جایی که اسم سنگی تو ،تو را داد می زند...باشد ،اخم نکن ...باید بروم ...صداها صدا می کنند...چیزی را آورده اند که روزی نفس می کشیده است،گلایه می کرده است وبعد ازین مثل تو شاید  کسی را با حجم یادش خفه کند...باید بروم ...گورکن صدایم میزند...اینجا جای دیگریست..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 18:40  توسط ایهام  | 

 

هولم داد

چمدان چرمی سرخ

وساعت هدیه ات

که دقیق مثل ساعت ایستگاه  قطار

دقیق مثل 25

که ساعتی درست مثل آغازیست

درست، درست نیست،

 شبیه، مثل پایانیست !

 هول بودی،

و کوپه ،

هول تر که پیدا نمی شد...

از پنجره،

در تلاش

که بگویی خدانگهدار

اما،پنجره باز نمی شد...

بی خیال بوسه های پرنده دستت شو

ببین پنجره را !

بسته است !

نمی رسند به من،گلم!

قطار به روی دور خود     در خطی صاف

ببین چه تند میرود

و کفش پاره من

و سنگ های کنار خطهای آهن...

من و دورتر که تو میروی

طرح پرسپکتیو است

کشیده شده تا دورتر...

برو و نگو

مثل همیشه:

« فدای چشمانت »

نگو مثل همیشه:

« دلم زود تنگ می شود، دختر»

برو،

فدای چشمانت،

ریل ها منتظر نمی مانند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 7:10  توسط ایهام  | 

تنها با دست نمی نویسم:

پا نیز، همواره،همراهی نویسنده را

                               می خواهد.

استوار ،آزاد ودلیر، می دود

 گاهی بر دشت

گاهی بر کاغذ  !

                                   "نیچه"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 11:30  توسط ایهام  | 

اتفاق که اتفاق افتاد زمان شگفتی ها و "چه عجیب"ها بود آخر آن موقع ما همه چیز را، از پشت شیشه ای تار می دیدیم، با خاک هایش که نشان ابدیت و بازگشت ما به جایی در دل جایی داشت... و هیچ کس رغبت کشیدن یک دستمال مرطوب،به دانایی ما نداشت و من هم نداشتم ،تو هم نداشتی، ومثل آن شعر که مال نمی دانم که بود، از"کسی می آید" هم خبری نبود... ذهنم را جمع کردم تا بل راز این شگفتی خاک آلود چه بود ، ومن که  رغبت نداشتم و تو هم که نداشتی !،به اجبار و نه به اختیار (که اگر اختیار می بود من وتو پشت آن شیشه چه میکردیم؟!) کنار کشیدم ،تا تو تنها تمام این افتخار نصیبت شود در آزمونی که دادنی نیست و دادنی ست!،برنده کشف چیزی باشی که دیگر به انگیزه من فرصت خواهش نمی دهد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 8:51  توسط ایهام  | 

 

خاکستر می تکانم،

از چشمهای گیجت،

که مرا نشانه گرفته است !

تقصیر من نبود...

ایمان داشت به حضور تو، سنگ،

وقتی در لایه های سرد شب

آر ام آرام تر ک می خورد...

کاش صبور تر بودی ،کمی.

زنی در باغ قدم زد،

باغ آتش گرفت،

رد پای کسی را می جست،

بی کمترین نشانه ...

سنگ من بودم ،محبوب

ترک خورده ام!

فراری افلیج حادثه هم !

کراچ های حامی من،

دستان سوخته تو بود...

شب بی ستاره و ابری،

جیرجیرک های بریان روی مردابند

و نیلوفر تابوت کوچکی است...

بلند شو محبوب،

خاکستر چشمان ثابتت را ،گرفته ام... 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 17:29  توسط ایهام  | 

 

 ۱***

تابلو داشت تمام می شد،دشت زردی با سایه هایی که از دور ،جایی خیلی دوردیده می شدند. اما نقاش می دانست هنوز چیزی کم است. با دست پیشانیش را پاک کرد ،کارگاه گرم بود و عرق می ریخت.  کمی فکر کرد و قلم مو را به رنگ قهوه ای پالت آغشته کرد.کار که تمام شد وچندروز گذشت  و تابلو خشک شد، تک درخت خشک با شاخه های ناچیزش درزیر پارچه ای که نقاش به روی تابلو کشید،پنهان شد.

۲***

من و تو راه را گم کرده بودیم و به آن دشت رسیده بودیم .شب نزدیک می شد و هوا سرد .شاخه های تک درختی را که تو گفتی انگار جزیی از یک نقاشی ست را شکاندیم و آتش زدیم و گرم شدیم.

۳***

نقاش پارچه را کشید و لبخند زد ،پای درخت طرح سرخ آتشی با سایه هایی که به هم چسبیده بودند،دیده می شد.سرهای دو سایه به هم نزدیک و نزدیکتر...

تقه ای به درکارگاه خورد ،مردی وارد شد و گفت : بیرون در سالن منتظر شما هستند .

خدا بلند شد،با لبخندی به تابلو پارچه را کشید وکارگاه را قفل کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 23:16  توسط ایهام  | 

 

بیا صادق باشیم،

دیگر از وقت گلایه گذشته است،

برویم!

 وقت «گلایل ها»یی ست برای

خاک سرد «می آید ها» ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 23:23  توسط ایهام  | 

 

 


روز در خواب.

طبل می کوبد،

هلهله خوان بی ریا،

در جشنی،

که بومیان قبیله می رقصند.

مهر می زنند،

بر پیشانی گوزن اسیر

تا بگریزد

به پاسداشت شب میلاد ماه.

هیچ شکارچی،

گوزن مهر خورده شکار نمی کند.

من،

رو به رودخانه ای که سایه می شوید...

موج ها طرح قایق را برده اند

.

.

.

مسافر رودخانه قلبم را به من بده !

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 14:37  توسط ایهام  |